باز این چه شورش است که در خلق عالم است
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا / ۳ روز تا مثنوی عاشقان/ آفرین بر حبیب … :: بـےלּشـ ــ ـاטּ

بـےלּشـ ــ ـاטּ

ـهـمـیـشـهـ ـبــهــ ــ ــ ـانـهـ اے ـهـسـتـــ . . .

بـےלּشـ ــ ـاטּ

ـهـمـیـشـهـ ـبــهــ ــ ــ ـانـهـ اے ـهـسـتـــ . . .

بـےלּشـ ــ ـاטּ

آدمـے ڪـهـ منتظــر استــ...

هیچــ نشـاטּـهـ ے خاصے نـدارد

نهـ . . .

هیچــ نشـاטּـهـ اے نـدارد

فقــط با هر صــدا بر مے گـــردد

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
لوگو

خـــنده ی حـــلال :)

نجـــــوا

حرم الحسین علیه السلامبسم الله الرحمن الرحیم

 

چون امام  علیه السلام  در کربلا فرود آمد، نزدیک ترین اصحاب که بیش از همه با امام  علیه السلام  - مخصوصا در مواقع خطر – همراه بود هلال بن نافع بود، زیرا او مردى دوراندیش و بینا در سیاست بود. امام  علیه السلام  شب عاشورا  نابهنگام   از خیمه ها بیرون آمده دور شد. هلال  نگران شده   شمشیر خود را برداشت و باشتاب رفت تا خود را به امام  علیه السلام  رساند دید او  در مراقبت از خیمه ها  اعماق دشت و بلندیها و جاهاى مشکوکى را که مشرف بر خیمه هاست وارسى مى کند. امام  علیه السلام  به پشت سر خود متوجه شد  در تاریکى   او را دید. پرسید: کیستى ؟ هلال ؟!
عرض کرد: آرى ، فداى تو! از اینکه در شب به سمت لشکرگاه این ستمگر بیرون آمدى نگران شدم .
فرمودند:  هلال ! آمدم تا این پستى و بلندیها را وارسى کنم ، نکند فردا – که آنان و ما حمله کرده درگیر مى شویم – کمینگاهى براى هجوم آنان به خیام ما باشد . سپس برگشت و در حالى که  بازوى   چپ او را گرفته بود مى فرمودند:  همان شب است ! همان شب است ! به خدا سوگند وعده اى است که تخلف بردار نیست  ! سپس فرمودند:  هلال ! چرا هم اینک از میان این دو کوه نمى روى که خود را برهانى  ؟!
هلال روى قدمهاى امام  علیه السلام  افتاد و عرض کرد: در آن صورت مادر هلال در سوگش بنشیند. سرورم ! شمشیرم با هزار شمشیر و اسبم با هزار اسب برابر است . به آن خدایى که همراهى تو را بر من منت نهاد از تو جدا نشوم تا این که هر دو از کارزار باز مانند  و خود کشته شوم  .
هلال گوید:  سپس امام  علیه السلام  از من جدا شد و به خیمه خواهرش ‍  زینب  علیها السلام   رفت . من در این امید که از خیمه زود بیرون مى آید کنار خیمه ایستادم . زینب  علیها السلام   به استقبال امام  علیه السلام  آمد. بالشى گذاشت و امام  علیه السلام  نشست و با او رازى گفت . چیزى نگذشت که اشک زینب  علیها السلام   جارى شد و عرض کرد: برادر جان ! آیا من قتلگاه تو را ببینم و – با این همه دشمنان کینه توز – بانوان و کودکان وحشت زده را سرپرستى کنم ؟!
این مسئولیت سنگینى است ! دیدن قتلگاه این جوانان پاک و زیبارویان بنى هاشم  مرا نیز آشفته کرده   بر من گران خواهد بود! سپس عرض کرد: برادر جان ! آیا نیات اصحاب خود را آزموده اى ؟ نگرانم که وقت درگیرى و برخورد نیزه ها تنهایت گذارند!
امام  علیه السلام  گریست و فرمودند:  هان ! به خدا سوگند ایشان را از خود راندم و آزمودم ، در آنان جز دلاوران و والاگهران پایدار – که به کشته شدن در رکاب من همانند کودک به شیر مادر ماءنوس اند – حضور ندارند !
هلال چون این سخنان شنید دلش سوخت و گریست و به سوى خیمه حبیب بن مظاهر راه افتاد حبیب را دید نشسته و شمشیر آخته خود را در دست دارد. سلام کرد و بر در خیمه نشست .
حبیب پرسید: هلال ! چرا آمدى ؟ او آنچه دیده و شنیده بود گزارش ‍ کرد.
حبیب گفت : آرى به خدا سوگند اگر منتظر فرمانش نبودم هم امشب به نبرد این نامردمان مى شتافتم و با این شمشیر درمانشان مى کردم !
هلال گفت : حبیب ! من از حسین  علیه السلام  در حالى که بیم و هراس ‍ اهل بیت  علیهم السلام   را داشت جدا شدم و گمان مى کنم بانوان همه بیدارند و با زینب  علیها السلام   در آن نگرانى و بى تابى شریک اند. آیا مى خواهى اصحاب را گرد آورى .  و بار دیگر اعلان وفادارى کنند تا  سخنان ایشان را بشنوند و آرامش یابند؟! من زینب  علیها السلام   را چنان آشفته دیدم که قرار از کفم رفته
حبیب گفت : من در اختیارم .
حبیب – که هلال کنارش ایستاده بود – در ناحیه اى ایستاد و اصحاب را فرا خواند، همه از خیمه ها بیرون آمده جمع شدند. حبیب به بنى هاشم گفت : چشمانتان نگران مباد. شما به خیمه هاى خود برگردید. سپس اصحاب را خطاب کرده گفت : اى جوانمردان و شیران شرزه سختیهاى نبرد!
هم اینک هلال چنین و چنان مى گوید: او خواهر امام  علیه السلام  و بانوان حرم را نگران و گریان دیده است . اکنون بگویید در وفادارى چگونه اید؟ اصحاب شمشیرها از نیام کشیدند و عمامه هاى خود افکندند و گفتند: هان اى حبیب ! به خدایى که به حضور در محضر عاشوارى حسین  علیه السلام  بر ما منت نهاد سوگند، اگر این نامردمان یورش آوردند سرهایشان را درو مى کنیم و آنان را با خوارى و پستى به نیاکانشان ملحق مى سازیم و سفارش رسول خدا  صلى الله علیه و آله و سلم  را در حق اهل بیت پاس ‍ مى داریم .
حبیب گفت : اینک با من بیایید. آمدند تا میان طنابهاى خیام ایستادند. حبیب ندا کرد: اى خاندان و سروران ما، اى بانوان نگران حرم پیامبر  صلى الله علیه و آله و سلم  ! این شمشیرهاى آویخته یاران شماست که مصمم اند آن را جز در گردن بدخواهان شما فرو نبرند و این نیزه هاى غلامان شماست که سوگند یاد کرده اند آن را جز در سینه این نامردمان که آهنگ پراکندگى شما دارند جا ندهند…
امام  علیه السلام  فرمودند:  اى آل الله بیرون آیید . اهل حرم گریه کنان از خیام بیرون آمده گفتند: اى پاکان امت از فرزندان فاطمه  علیها السلام   پاسدارى کنید. اگر از بلاها و دشمنان به جدمان شکوه بریم و او فرماید: مگر حبیب و اصحاب حبیب نمى شنیدند و نمى دیدند، چه خواهید گفت ؟!
سوگند به آن خدایى که هیچ معبود بحقى جز او نیست ، اصحاب آن چنان ضجه زدند که دشت کربلا طوفانى شد و اسبها رمیدند و درهم آمدند و شیهه زدند که گویى صاحب و سوار خود را فریاد مى کنند.

موسوعة کلمات الامام حسین علیه السلام / فصل چهارم / شماره ی ۳۶۶

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی