باز این چه شورش است که در خلق عالم است
محتشم کاشانی :: بـےלּشـ ــ ـاטּ

بـےלּشـ ــ ـاטּ

ـهـمـیـشـهـ ـبــهــ ــ ــ ـانـهـ اے ـهـسـتـــ . . .

بـےלּشـ ــ ـاטּ

ـهـمـیـشـهـ ـبــهــ ــ ــ ـانـهـ اے ـهـسـتـــ . . .

بـےלּشـ ــ ـاטּ

آدمـے ڪـهـ منتظــر استــ...

هیچــ نشـاטּـهـ ے خاصے نـدارد

نهـ . . .

هیچــ نشـاטּـهـ اے نـدارد

فقــط با هر صــدا بر مے گـــردد

پیام های کوتاه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
لوگو

خـــنده ی حـــلال :)

نجـــــوا

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «محتشم کاشانی» ثبت شده است

حرم الحسیــن علیه السلام

مقبل (شاعر اصفهانی ) در جوانی در نهایت ظرافت و لطافت بود ، در ایام محرم به جمعی رسید که در عزای سید الشهدا (ع) به سینه زنی مشغول بودند ، وی از روی استهزاء چیزی خواند که عزاداران ناراحت شدند . مقبل پس از چندی به بیماری جذام مبتلا شد ، بطوری که مردم از او متنفر شدند و وی در آتشخانه حمام سکونت گرفت.

سال دیگر ، روزی با دلـــــی شکسته در کنار خرابه ای نشسته بود ، جمعی از سینه زنان این شعر را می خواندند:

چه کربلاســــــت امروز چه پر بلاست امروز
ســــرحسیـــــــن مظلوم ازتن جداست امروز

آتش در نهاد مقبل افتاد و با نظر حسرت به آنها نگاه کرد و گفت :

روز عزاســــت امــروز جان در بلاست امـــروز
فغان و شـــور محشــــر در کربلاست امــــروز

مقبل همان شب پیامبر اکرم (ص) را درخواب دید ، ایشان وی را نوازش کردند و از تقصیرش گذشتند. گویند نام او محمد شیخا بود و آن جناب اورا مقبل لقب دادند.
لذا شروع به سرودن قضایای حضرت سید الشهدا(ع) کرد .
مقبل گوید: چون واقعه شهادت را تمام کردم ، شب جمعه بود .چندان خواندم و گریستم تا آنکه در بستر به خواب رفتم . در عالم خواب ، خود را در حرم منور حضرت سید الشهدا(ع) دیدم که منبری گذارده و جناب خاتم الانبیا(ص) تشریف داشتند، در آن اثنا محتشم را حاضر کردند.
پیامبر (ص) فرمودند: امشب شب جمعه است ، بر منبر برو و درمصیبت فرزندم چیزی بخوان . محتشم به امر آن حضرت بر منبر رفت . خواست در پله اول بنشیند، ولی حضرت فرمودند: بالا برو، چون به پله دوم رفت ،باز فرمودند: بالا برو، و همچنان به او فرمود، تا اینکه بر پله آخر(پله نهم) منبر نشست و اشعاری خواند تا به این بند معروف رسید :

پس با زبان پـــــرگلــــه آن بضعـــــه بتـــــول
رو در مــــــــدینـه کــرد کـه ایهـا الـــــرســول
این کشتــــه فتاده به هامــــون حســـــین توست
وین صید دست وپاه زده در خون حسیـن توست
این ماهــی فتــاده به دریـــای خــــون که هست
زخـم از ستـاره بر تنش افـزون حســــین توست

یک وقت ملائکه گفتند: محتشم بس است. پیغمبر ص غش کرده است. پیغمبر ص را به هوش آوردند. پیغمبر ص عبایش را برداشت با دست خودش بر دوش محتشم انداخت.
مقبل گوید :من دلم شکست و با خود گفتم : البته اشعار من مورد قبول آن حضرت قرار نگرفته است، زیرا به من دستور خواندن ندادند.

ناگاه حوریه ای به خدمت حضرت آمد و عرض کرد : حضرت فاطمه الزهرا (س) می گویند : دستور بفرمائید که مقبل واقعه ای در مرثیه سید الشهدا(ع) بخواند.

پس آن حضرت به من امر فرمودند و بر منبر رفتم و در پله اول ایستادم و چنین خواندم :

روایـــت است که چون تنـــــگ شد بر او میــــــدان
فتــــاده از حرکــــــت ذوالجنــــــــاح وز جـــــــــولان
نه سیـــــد الشهـــــــدا بر جــدال طاقــــت داشــت
نه ذولجنـاح دگــــر تــــاب استـــقامــــــت داشــــت
کشیـــد پــــا ز رکــــــاب آن خلاصـــــه ایجـــــــــــاد
به رنـــــگ پرتــــو خورشیــــــــد ، بر زمـین افتــــاد
هوا ز جـــور خـــــالف ، چون قیرگـــــــون گردیـــــد
عــزیــــز فاطمــــــه از اســـــب سرنگون گـردیـــــد
بلنـــــــد مرتبـــــه شاهــــی زصــــدر زین افــتــــاد
اگــر غلـــــط نکـنــــم، عـــــرش بر زمـــین افتـــــاد

ناگاه کسی اشاره کردکه فرودآی .دختر پیامبر (ص) بیهوش گشته است . من از منبر فرود آمدم و منتظر عطای حضرت خیرالبریا بودم. ناگاه دیدم ضریح مطهر حضرت سید الشهدا (ص) باز شد و شخص جلیل القدری از آن بیرون آمد . اما زخم سینه اش از ستاره افزون و جراحات بدنش از شمار بیرون است.ایشان خلعت فاخری به من عطا فرمودند . عرض کردم فدایت گردم ، شما چه کسی هستید ؟ فرمودند: من حسیــــــــن (ع) هستم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۱ ، ۱۳:۱۹
میم عین